تبليغاتX

انتظار نور.....گیلان

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

کتاب دین و عرب جاهلی........نوشته:غلامحسین زرگری نژاد...........قسمت اول

 

کتاب دین و عرب جاهلی........نوشته:غلامحسین زرگری نژاد

    برای اولین بار در سایت انتظار نور.......گیلان

 

قسمت اول:

 مقدمه:

صرف نظر از اولويت، تقدم و قدمت خداپرستي در جامعه حجاز، اين عقيده كه ريشه در آيين ابراهيم (ع) داشت، در آستانه ظهور اسلام نيز در ميان ساكنان حجاز روايت داشت و شالوده باور اعراب را نسبت به هستي و منشأ جهان و مسأله خلقت تشكيل مي داد. برخي از محققان عرب شناس بارزترين تفاوت دين عرب جنوبي و شمالي را در اولويت و اهميت پرستش ماه در جنوب و ارزش بيشتر خورشيد در شمال دانسته اند. حال آنكه اگر نگاهي دقيقتر به تفاوت بت پرستي و ستاره پرستي جنوب و شمال داشته باشيم، مي توانيم بگوييم كه بارزترين وجه تمايز دين جنوب با شمال آن است كه در شمال پرستش خدا يا الله به عنوان خالق هستي و آسمان و زمين، شالوده جهان شناسي عرب حجاز است ولي در جنوب جايي براي پرستش الله وجود ندارد.

دين جنوب عربستان و حتي عقايد ديني تمدنهاي نبط و تدمر در شمال، ماهيت ديني اديان بين النهرين را دارند. در جوهره دين جنوب نه تنها جايي براي الله به عنوان خالق يگانه هستي وجود ندارد، بلكه در آنجا ستارگان و بتها به عنوان سمبلهاي الهي آفرينندگان عديده اي هستند كه مقام الوهيت، خالقيت و تقدير و تدبير هستي را دارند، حال آنكه در بت پرستي حجاز، بتها مقام الوهيت و خالقيت ندارند. اين معني بوضوح از تأثير يكتاپرستي ابراهيمي در دين عرب حجاز، كه از طريق نخستين فرزندان اسمايل در اين منطقه پراكنده شد حكايت مي كند.

قرآن معتبرترين سند تاريخي ماست كه آشكارا از عقيده ساكنان حجاز به خالقيت الله سخن مي گويد. به آيات زير توجه كنيد:

«ولئن سألتهم من خلق السموات و الارض و سخّر الشمس و القمر ليقولن الله»، «ولئن سألتهم من نزل من السماء ماء فاحيا به الارض من بعد موتها ليقولن الله» (عنكبوت/61و63) . گذشته از تصريح قرآن مبني بر پرستش الله در ميان اعراب به عنوان خالق آسمان و زمين، در نامهاي اشخاص نيز مكرراً به نامهايي نظير عبدالله و عبدالرحمن برمي خوريم كه نشان مي دهد عربهاي عهد جاهليت، الله را مي شناخته و مورد پرستش قرار مي داده اند. در بت پرستي شمال بتها به تصريح قرآن از زبان اعراب، مقام شريك الله را داشتند و شفيعان خود در نزد خداوند تلقفي مي شدند. به همين دليل بايد توجه داشت كه اعراب دوره جاهلي بتها را آفريننده نمي شمردند و در مقام خالقيت نمي شناختند.

متأسفانه منابع تاريخي در باب چگونگي رواج بت پرستي اطلاعات قابل اعتماد و روشني نداشته و در گزارشي قصه گونه به تفسير آن پرداخته اند؛ گزارشي كه اگرچه در تفسير رواج بت پرستي قابل اعتماد نيست، لااقل در آن به تقدم خداپرستي و توحيد بر بت پرستي در ميان اعراب اسماعيلي تأكيد شده است. ابن كلبي، معتبرترين مورخي كه اطلاعات وسيعي درباره بت پرستي اعراب داشته و غالب مورخان بعد از او گزارشهاي وي را در كتابهاي خود آورده اند، دو تفسير در توجيه رواج بت پرستي در ميان فرزندان اسماعيل دارد: مطابق تفسير نخست، به مرور ايام بر تعداد فرزندان اسماعيل و ساكنان مكه افزوده شد و بنابراين برخي از آنان ناگزير شدند تا به سرزمينهاي ديگر پراكنده شوند. به نظر ابن كلبي اين مهاجرت آغازي بود بر پرستش تدريجي بتها، او مي نويسد:

و چيزي كه باعث شد آنان از دين «ابراهيم» به پرستش بتان و سنگها بپردازند، اين بود كه كوچ نمي كرد از مكه هيچ كوچ كننده اي مگر اينكه سنگي از سنگهاي «حرم» را با خود مي برد- از لحاظ بزرگداشت «حرم» و دلبستگي به «مكه» - پس هرجا وارد مي شدند، آن سنگ را مي نهادند و دور آن به طواف مي پرداختند، همچنان كه دور «كعبه» طواف مي كردند، براي تيمن و تبرك به «كعبه» و دلبستگي و دوستي به «حرم». و در عين حال هنوز «كعبه» و «مكه» را بزرگ مي شمردند و بنا بر عادت موروثي كه از «ابراهيم» و «اسماعيل» (عليهماالسلام) به ايشان رسيده بود، حج و عمره به جا مي آوردند. سپس رفته رفته اين عمل، آنان را به پرستش آنچه دوست داشتند (و مي پسنديدند) كشانيد و فراموش كردند آنچه را كه بر آن بودند، و دين (ابراهيم) و «اسماعيل» را دگرگون ساختند و بتان را پرستيدند و بازگشتند به آنچه امتهاي پيش از ايشان بر آن بودند… و با وجود اين در ميان ايشان بقايايي از (رسوم) دورة «ابراهيم» و «اسماعيل» باقي مانده بود كه از آن پيروي مي كردند، از قبيل: تعظيم و طواف «كعبه» و حج و عمره و وقوف بر «عرفه» و «مزدلفه» و قرباني شتران و اهلال (به هنگام) حج و عمره با افزودن چيزهايي در آن كه از آن نبود. چنانكه قبيله «نزار» هنگام «تلبيه» مي گفت:

لبيك اللهم لبيك! لبيك! لاشريك لك الا شريك هو لك تملكه و يا ملك!

و خداي را در ضمن «تلبيه» يگانه مي شمردند، ولي شريك مي كردند با او خدايان خود را و خدايان خويش را ملك خداي (يگانه) قرار مي دادند.(5)

گزارش و تفسير دوم ابن كلبي ماهيتي كاملاً افسانه آميز دارد. مطابق اين گزارش:

پس اولي كسي كه دين «اسماعيل» -عليه السلام- را دگرگون ساخت و بتان را بپا داشت، و «سائبه» و «وصيله» و «بحيره» را رسم كرد، «عمرو» پسر «ربيعه» بود، و او «لحيّ» پسر «حارثه» پسر «عمرو» پسر «عامرازدي» است كه نياي قبيلة «خزاعه» بوده است …. پس چون «عمرو» پسر «لحي» به حد بلوغ رسيد با «حارث» در امر توليت خانه به نزاع برخاست و با كمك «بني اسرائيل» با قبيلة «جرهم» جنگيد و برايشان پيروز شد و آنان را از كعه راند …. آنگاه «عمرو» پسر «لحي» به بيماري سختي دچار شد و به او گفتند كه در «بلقاء» چشمه آب گرمي است كه اگر به آنجا روي (و در آب شستشوكني) بهبود خواهي يافت. پس به آنجا رفت و در آن چشمه حمام گرفت و بهبود يافت. (در آنجا) اهالي «بلقاء» را ديد كه بتاني مي پرستند، پرسيد اينها چيسند؟ گفتند به شفاعت آنها طلب باران مي كنيم، و با توسل به آنان بر دشمن چيره مي شويم. از آنها خواست كه به او نيز بتهايي چند ببخشند، و بخشودند، و آن بتها را وي با خود به «مكه» آورد، و در پيرامون كعبه نصب كرد.(6)

گزارش پرستش الله و تقدم آن بت پرستي در ميان اسماعيليان تنها اختصاص به علماي اخبار و مورخين ندارد. يكي از عرب شناسان براساس مطالعاتي بر روي الواح كشف شده در عربستان و نيز براساس مطالعات نام شناسي مي نويسد: الله نام قديمي است و در دو لوح جنوبي كه يكي معيني و ديگري عنوان خالق و معطي بزرگ و يكتا مي شناخته اند، از آيات قرآن قابل استنباط است و مسلم است كه الله معبود سابق قريش بوده است.(7)

علي رغم افسانه آميز بودن گزارش ابن كلبي و گذشته از تصريح به تقدم خداپرستي بر بت پرستي در متن گزارش او، براساس همين اطلاعات وي مي توان گفت كه اگر نه اقدام عمروبن لحي، ولي پيوندهاي اجتماعي و فرهنگي اسماعيليان در عربستان، عامل مهمي در انحطاط خداپرستي در ميان ايشان و گرايش تدريجي آنان به بت پرستي بوده است. گذشته از آميزش طولاني اسماعيليان با عمالقه و سپس جرهميان پس از سيل عرم، طوايف و عديده اي از جنوب عربستان در خاك حجاز استقرار يافتند و همانها آيين بت پرستي را در ميان فرزندان اسماعيل رواج دادند. گذشت زمان و كم رنگ شدن باورهاي توحيدي و ايين ابراهيمي در ميان اسماعيليان، خود عامل مهمي در تأثير پذيري ايشان از فرهنگ و باورهاي ديني مهاجران عربستان جنوبي بود. اين تأثيرپذيري ايشان از فرهنگ و باورهاي ديني مهاجران عربستان جنوبي بود. اين تأثيرگذاريها در زندگي اجتماعي اعراب شمالي در زمانهاي بعدي نيز به دليل تعاملات فرهنگي مستمر آنان با شامات و يمن همچنان ادامه يافت و به گسترش بت پرستي در حجاز كمك زيادي كرد. اگر به فرض داستان انتقال هبل به وسيله عمروبن لحي به مكه صحت داشته باشد، اين اقدام خود نمونه اي از تأثيرپذيري جامعه حجاز از فرهنگ و اعتقادات ديني تمدنهاي مجاور حجاز است. اين تأثيرات اگرچه شديد، مستمر و عميق بود، هرگز نتوانست تمام آموزشهاي ابراهيمي را از حجاز محو كند و چنانكه خواهيم گفت سرانجام نيز جمعي از بت پرستان، با استعانت از بقاياي آيين ابراهيم، آيين حنيف را در حد امكان احيا كردند و به آن گرويدند.

 بت پرستي و ستاره پرستي

بت پرستي با همان هويت خاص و تفاوتهاي ويژه اش با بت پرستي جنوب عربستان رايجترين دين عرب در دوره جاهلي بود. ساكنان حجاز بتهاي گوناگون و متعددي داشتند. بتها با توجه به جنس ماده اي كه از آن ساخته مي شدند، سه دسته بودند: انتصاب، اصنام و اوثان.

انصاب عبارت از همه سنگهايي بود كه پرستش مي شدند؛(8) اصنام بتهاي شكل داري بودند كه از طلا و نقره يا چوب ساخته شده بودند؛(9) اوثان نيز نام بتهاي تراشيده از سنگ بود كه طواف آنها را «دوار» مي ناميدند.(10)

غير از اعتقاد و اميدي كه اعراب به شفاعت بتها داشتند، آنان معتقد بودند كه بتها همانند پدر و رئيس قبيله از ايشان حمايت مي كنند و قادرند تا هر مشكلي از مشكلات آنان، حتي پراكنده شدن و رم كردن شترانشان را حل كنند. از نظر بت پرستان حجاز، دشمنان هر قبيله دشمنان بت آنان نيز محسوب مي شد. علي القاعده اين انديشه نبايد درباره بتهاي مشترك صادق باشد. به تناسب تفاوت درجات و مراتب اقتصادي و اجتماعي افراد، بتهاي ايشان نيز درجاتي متفاوت داشتند. ابن كلبي نوشته است كه برخي از اعراب براي بتهاي خود بت خانه هايي درست مي كردند و برخي بتي را تراشيده و بدون ساختن بت خانه براي او، پرستش مي كردند. هركس كه توانست بتي براي خود بتراشد و يا بت خانه اي درست كند، سنگي در مقابل حرم يا هر جاي ديگري كه دوست داشت، نصب مي كرد و به طواف و پرستش آن مي پرداخت.

با تأمل و دقت در فهرست اصنام، اوثان و انصابي كه ان كلبي و ديگران ارائه داده اند، تاثيرات بارزي از ستاره شناسي بين النهرين، جنوب عربستان و شمال شرقي عربستان، در بت پرستي حجاز ديده مي شود. درست است كه خدايان بين النهرين، مانند ود، سواع، يغوث، يهوق و نسر،(11) كه در حجاز پرستش مي شدند، هم در مقايسه با بتهاي بزرگ و معروف اين منطقه مقام درجه دوم را داشتند و هم به عنوان بت و نه ستاره و يا سمبل كواكب پرستيده مي شدند، ولي به هرحال اين بتها در فهرست خدايان عديده حجاز قرار داشتند و تأثيرات ديني بين النهرين را در حجاز بروشني نشان مي دهند. قدمت مدنيت در عربستان جنوبي و تقدم پرستش بتهاي بين النهرين در جنوب عربستان نشان مي دهد كه باورهاي ديني بين النهرين جنوب عربستان و مهاجرت قبايل جنوب به شمال، به حجاز راه يافته اند.

ودّ خداي ماه در عقيده جامعه معيني، به نزد سبأييان «القمه» نام داشت؛ قتبانيان او را به نام «عمّ» مي شناختند؛ همين صنم كه در جامعه حضرموت «سن» يا «سين» نام داشت، در حجاز با نام ودّ پرستيده مي شد.(12) عبدود كه به عنوان لقب برخي از مردان قريشي انتخاب شده بود،(13) حاكي از پرستش اين بت در حجاز و اشتهار آن در ميان ساكنان اين منطقه است. پيامبر اسلام از غزوه تبوك خالدبن وليد را براي انهدام بت ودّ فرستاد، چون خالد قصد اينكار را كرد، بنوعبدود و بنوعامر اجدار مانع شدند؛ به همين دليل خالد با ايشان جنگيد و پس از كشتن ايشان جنگيد و پس از كشتن ايشان بت ودّ را منهدم كرد.(14)

سواع يكي از بتهاي بدويان حاشيه يثرب بود. نوشته اند كه بني كنانه، هذّبل، مزينه و آل ذي الكلاع آن را مي پرستيدند. سواع در رهاط از سرزمين ينبع در نزديكي يثرب قرار داده شده بود.(15) پرده برداري اين بت را بني لحيان به عهده داشتند.(16) يغوث يكي ديگر از بتهايي بود كه در حجاز پرستيده مي شد و از جمله بتهاي پنجگانه اي بود كه از بين النهرين وارد عربستان شد. ابن كلبي پرستندگان اصلي يغوث را قوم مذج و اهل جرش دانسته است،(17) اما اطلاعات ديگري حاكي است كه بني غطيف از قبيله مراد قريش، بني هوازن و بني تغلث را مي پرستيدند.(18) بت ديگر يعوق نام داشت كه قبيله خيوان آن را مي پرستيدند.(19) برخي عبادت اين بت را به كهلان نسبت داده و نوشته اند كه از طريق ايشان به ميان همدان راه يافت. (20) بت نسر در ميان قبيله حميره پرستيده مي شد و در جايي به نام بلخع قرار داشت. (21) آل ذي اكلاع از مشخصترين پرستندگان اين بت بودند.(22) عدم اشاره منابع خبري به پرستندگان يعوق و نسر و انحصار پرستش آن در جنوب عربستان نبايد اين تصور را پديد آورد كه دو بت مذكور در حجاز باشد. قبلاً گفتيم كه ودّ، سواع و يغوث در شمار بتهاي درجه اول حجاز نبودند. طرح نام يعوق و نسر در قرآن (نوح/23) بر اين معني دلالت دارد كه اين دو بت نيز همانند سه بت ديگر در حجاز پرستش مي شده اند.

آخري مطلب درباره بتهاي پنجگانه، گزارش افسانه اي ويژه اي است كه در برخي از منابع در باب اين بتنها آمده است. به موجب اين گزارش ود، سواع، يغوث، يعوق و نسر نام پنج نفر از مردان صالحي بود كه در فاصله زندگي حضرت آدم و نوح زندگي مي كردند.(23)

جالب است بدانيم كه ابن كلبي و به پيروي از او ابن جوزي، منشأ اوليه بت پرستي را پسران قابيل دانسته و مي نويسند: پس از مرگ حضرت آدم فرزندان شيث جسد آدم را كه در غاري گذاشته بودند، زيارت مي كردند. در اين حال يكي از فرزندان قابيل به ديگر پسران وي گفت: فرزندان شيث طوافي دارند و ما از آن بي بهره ايم. پس هم و براي بني قابيل بتي تراشيد تا ايشان نيز چيزي براي طواف داشته باشند. اين پسر قابيل، نخستين كسي كه بت تراشيد.(24)

مشهورترين بتهاي حجاز كه در ميان تمامي بتهاي اين منطقه مقام اول را داشتند، بتهاي ثلاثه، يعني لات، عزّي و منات بودند كه به دختران خدا موسوم شدند.(25)

لات صخره چهارگوش سفيدي بود كه در طائف قرار داشت و ثقيف پرستندگان اصلي آن بودند بر روي اين سنگ بنايي ساخته شده بود و بنوعتاب يا بنومعتّب پسران مالك پرده داري بت را مي كردند.(26) مطابق نسبت علماي اخبار كه پرستش تمام بتهاي حجاز را به عمروبن لحي نسبت مي دهند، پرستش لات نيز به عمرو نسبت داده شده است. برخي نوشته اند كه لات مردي از ثقيف بود كه چون درگذشت، عمروبن لحيّ به ثقيف گفت كه او نمرده، بلكه در اين صخره داخل شده است. پس ثقيف به دستور پسر لحّي بر روي آن صخره بنايي ساختند و آن را لات نام گذاشتند.(27) در زير صخره لات، حفره اي به نام غبغب وجود داشت كه هدايا و اموالي را كه به لات تقديم مي شد، نگهداري مي كردند. چون مغيره بن شعبه و ابوسفيان، پس از اسلام آوردن ثقيف مأمور خراب كردن بناي لات و تخريب صخره شدند آن اموال را برداشته و نزد پيامبر اسلام بردند.(28) برخي از مفسرين نوشته اند كه لات، از الله مشتق شده است، چنانكه عزّي نيز از عزيز اشتقاق يافته است.(29) تاء در اللات براي تأنيث است چنانكه مونث عمرو، عموره و مونث عباس، عباسه است.(30)

علي رغم قرار داشتن بت لات در طائف، تمام قريش و ساكنان حجاز اين بت را پرستش مي كردند.(31) از آنجا كه بت لات از بتهاي قديمي عرب است كه هرودوت نيز از آن نام برده است، بعيد نيست كه پرستش آن از طريق نبطيان به ميان مردم حجاز راه يافته باشد.(32)

عزّي، دومين بت از بتهاي سه گانه و از جمله دختران خدا و خداي مؤنث مردم حجاز بود. اين بت كه در نخلة شاميه كه حراص ناميده مي شد، قرار داشت. بنا به گزارش ابن كلبي نخستين كسي كه عزّي را براي پرستش انتخاب كرد، ظالم پسر اسعد بود.(33)

ابن اسحاق نوشته است كه سدانت و حجابت اين بت را بنوشيبان از سليم، هم پيمانان بني هاشم به عهده داشتند.(34) بعضي عزي را بت بني غطفان دانسته اند.(35) از ابن اسحاق نقل شده است كه عزي را عمروبن ربيعه (عمروبن لحّي) در منطقه نخله قرار داد. مردم حجاز وقتي حج را به پايان مي بردند، بدون آنكه از احرام خارج شوند، نزد عزّي رفته و پس از طواف بت از احرام خارج مي شدند. عزّي اگرچه در آغاز بت خزاعه بود، به مرور توسط مردم حجاز بخصوص قريش و بني كنانه پرستيده شد.(36)

بت عزّي، عبارت بود از سه درخت بزرگ به هم پيوسته(37) كه بنا به گزارش ابن كلبي پرستش آن در ميان مردم حجاز پس از پرستش لات رواج يافت.(38) پيامبر اسلام پس از فتح مكه به خالد بن وليد دستور داد تا به سوي عزّي رفته و آن درخت را نابود كند.(39) همانند لات، پرستش عزّي نيز در ساير نقاط عربستان رواج داشت. عزّي در نزد نبطيان سمبل زهره بود. پادشاهان حيره نيز عزّي را پرستش كرده و برايش قرباني مي كردند.(40)

منات، سومين بت معروف از بتهاي سه گانه مردم حجاز بود. اين بت در ساحل درياي احمر در قديد از سرزمين مشلّل، در نزديكي يثرب قرار داشت.(41) اوس و خزرج، مكيان و تمام ساكنان حجاز منات را پرستش مي كردند، برايش قرباني مي نمودند و به او هدايايي تقديم مي داشتند(42) و چون مناسك حج را به عمل مي آوردند، سر خود را نمي تراشيدند تا نزد منات آمده و آنگاه پس از عبات او سر مي تراشيدند.(43) ارزقي نوشته است كه منات را قبايل ازد و غسّان مي پرستيدند.(44)

گرچه اغلب مفسرين درباره معبد منات سكوت كرده اند، اما برخي از آنان نوشته اند كه معبد منابت در قديد قرار داشت و خزاعه و بنوكعب در آن معبد به پرستش منات مي پرداختند.(45)

در باب اينكه پس از فتح مكه پيامبر چه كسي را براي تخريب مناب فرستاد، اتفاق نظري نيست. برخي نوشته اند كه پيامبر علي بن ابيطالب (ع) را به قديد فرستاد و برخي نيز معتقدند كه آن حضرت اين مأموريت را به ابوسفيان داد. كساني كه اين مأموريت را براي حضرت علي ثبت كرد ه اند، نوشته اند كه علي بن ابيطالب از معبد منات دو شمشير آورد كه پيامبر آنها را به حضرت علي بخشيد و يكي از آ ن دو شمشير همان ذوالفقار است.(46) صاحب مجمع البيان در گزارشي خلاف مشهور مي نويسد كه گفته شده است كه لات و عزّي و منات اصنامي از سنگ بودند كه در كعبه قرار داشتند.(47) منات از بتهاي قديمي عرب بود كه قبايل مختلف عرب قرنها از اسلام آن را مي پرستيدند. اين بت همان است كه در نزد نبطيان به «منوت» (manavat) شهرت داشت.(48)

از ميان بتهاي متعددي كه در مكه وجود داشتند و در كعبه قرار گرفته بودند، هبل قديميترين و مشهورترين بت قريش بود. چنانكه قبلاً گفته ايم مورخان و علماي اخبار انتقال هبل را از شام به مكه به عمرو بن لحي نسبت داده اند. هبل بتي بود كه از عقيق سرخ ساخته شده بود و شكل و صورت انسان را داشت. چنانكه نوشته اند وقتي قريش اين بت را به دست آوردند؛ چون دست راست آن شكسته بود، دستي از طلا برايش ساختند. بنا به گزارش ابن كلبي نخستين كسي كه هبل را در كعبه نصب كرد، خزيمه پسر مدركه پسر الياس، پسر مضر بود كه هبل خزيمه ناميده شد.(49)

برخي نوشته اند كه عمو بن لحي هبل را داخل كعبه و در كنار چاهي كه در كعبه قرار داشت، مطابق سنت پرستش هبل، هركس از مسافرتي مراجعت مي كرد و يا قبل از سفر، كنار هبل رفته سر خود را مي تراشيد. بنا به گزارش ابن اسحاق:

كنار بت هبل هفت تيرچوبه بود كه برهر يك نوشته اي بود، بر يكي از آنها پرداخت ديه و خون بها نوشته شده بود و چون در مورد پرداخت خون بها و ديه اختلاف پيدا مي كردند كه چه كسي بايد بپردازد با آن هفت چوبه تير قرعه مي كشيدند و آن چوبه به نام هركس درمي آمد پرداخت خون بها را عهده دار مي شد، بر چوبه اي «آري» نوشته شده بود و بر چوبه ديگر «نه» و چون مي ساختند كاري را انجام دهند قرعه مي زدند. اگر چوبه آري بيرون مي آمد با آن عمل مي كردند و اگر نه بيرون مي آمد با آن عمل نمي كردند. بر چوبه ديگري نوشته شده بود «از شماست» و بر چوبه اي ديگري نوشته بود «پيوسته» و بر چوبه ديگري نوشته شده بود «از غير شماست» و بر چوبه ديگري نوشته بود«آبها». هرگاه مي خواستند چاهي در جايي حفر كنند چوبه آبها را ميان ديگر چوبه ها مي نهاند و قرعه مي كشيدند و در هر نقطه آن چوبه بيرون مي آمد چاه را حفر مي كردند، همچنين هرگاه مي خواستند پسري را ختنه كنند يا كسي را همسر دهند يا مرده اي را در جايي دفن كنند يا در مورد نسب كسي شك و ترديد مي كردند آن شخص را همراه صد درهم و چند پرواري كنار هبل مي بردند و پول و قرباني را به كسي كه عهده دار قرعه كشي با چوبه هاي تير بود، مي دادند كه قرعه بكشد. سپس كسي را كه مي خواستند براي او قرعه بكشند پيش مي آوردند و مي گفتند: پروردگارا! اين فلان كس كه مي خواهيم درباره او چنين و چنان كنيم حق را درباره او آشكار كن؛ سپس به قرعه كش مي گفتند: قرعه بزن. اگر قرعه «از شماست» بيرون مي آمد او را از خود مي دانستند و اگر قرعه «غير از شماست» بيرون مي آمد او را هم پيمان خود مي دانستند و اگر قرعه «پيوسته» بيرون مي آمد آن شخص ميان ايشان به حال خود بو و او را هم پيمان و نه داراي نسب مشخصي مي دانستند، اگر در مورد كاري كه مي خواستند انجام دهند قرعه «آري» بيرون مي آمد آن كار را انجام مي دادند و اگر قرعه «نه» بيرون مي آمد، انجام آن كار يك سال عقب مي انداختند و بار ديگر قرعه مي زدند و چندان تكرار مي كردند تا قرعه به نام آنچه مي خواهند درآيد. گويد عبدالمطلب هم به هنگامي كه مي خواست پسر خود عبدالله را قرباني كند همين گونه رفتار كرد.(50)

ابن كلبي چهار تير از ازلام را به نامهاي: صريح، ملصق، تير مرده و تير زناشويي نام مي برد و مي نويسد كه سه تير ديگر براي من تفسير نشده است كه چه نشاني داشتند. با تير صريح، حلال زادگي نوزاد معلوم مي شد و ملصق ناپاكي و حرام زادگي طفل را اعلام مي داشت.(51) يعقوبي تيرهاي فال و قمار يا ازلام عرب را به شرح زير نام برده و تفسير كرده است:

1) الله عزوجل

2) لكم (به سود شماست)

3) عليكم (به زيان شماست)

4) نعم (آري)

5) منكم (از شماست)

6) غيركم (از ديگران است)

7) الوعد (وعده) .(52)

اساف و نائله دو بت ديگر از مجموعه بتهاي موجود در كعبه بودند. به پندار اغلب علماي اخبار كه افسانه هاي جاهلي را باور كرده و گزارش كرده اند، اساف و نائله مرد و زني از قبيله جرهم بودند كه در داخل كعبه با هم درآميختند و خداوند ايشان را تبديل به سنگ كرد. اعراب ابتدا ايشان را مقابل كعبه گذاشته بودند تا مردم پندگيرند، اما به مرور پرستش اساف و نائله نيز رواج يافت.(53) برخي نوشته اند كه پس از مسخ شدن اساف و نائله، آنها را از كعبه درآورده، يكي را در كوه صفا و ديگري را در مروه قرار دادند. هدف از اين كارها همان عبرت آموزي بود، اما چون عمروبن لحي به سروري مكه رسيد، دستور داد تا مردم آن سنگها را پرستش كنند. چون روزگار سروري قصي بن كلاب رسيد، به دستور او آن دو بت را از صفا و مروه آورده، يكي را كنار كعبه و ديگري را در كنار زمزم قرار دادند.(54) برخي گفته اند كه هردو را در كنار زمزم گذاشتند.(55)

حقيقت اين است كه تفسير اجتماعي كثرت فوق العاده بتها، بخصوص اشتراك پرستش آنها در ميان همه قبايل امري دشوار و صعب است. تعصب عشيره اي، قومي و قبيله اي، وجود منازعات و رقابتها و دسته بنديهاي عديده حكم مي كند كه قبايل در درجه نخست، خود را از طريق اختصاص بت مورد پرستش از يكديگر جدا و ميان خويش مرزبندي كرده باشند، اما پديده شگفتي كه تفسير آن بسادگي ميسر نيست، اين است كه قبايل متخاصم، هرگز پرستش بتهاي مشترك را در دايره خصومت خود وارد نمي كنند. حتي تعصبات خوني و نسبي نيز مانع وحدت پرستش ايشان نمي شود. اين معني هم در چهارچوب تيره هاي هم خون چون اوس و خزرج صادق است، هم ميان اوس و خزرج با قريش و اين هردو با هوازن، بني غطفان و غيره. همين معني گذاشته از آنكه تحليل و تفسير دوركيمي را از پديده دين در جامعه حجاز نادرست تر مي نامند، بروشني آشكار مي سازد كه پديده دين را در جامعه حجاز نمي توان با قالبهاي رسمي تفسير و تحليل دين در جوامع بدوي تبيين كرد، چرا كه در ديانت حجاز ابتدايي ترين مراحل پرستش و ديانت با پيشرفته ترين شكل اعتقاد ديني، در متن همان بت پرستي و پرستش بتهاي كثير درهم آميخته و پديده اعتقادي بسيار ساده و در همان حال بسيار غامض و پيچيده اي به وجود آورده است.

                                            .....................ادامه دارد..........

نوشته شده توسط حزب المهدی...(نور) در 15:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم خرداد 1388

دعای صحیفه سجادیه 16

 

دعای شانزدهم:

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا اسْتَقَالَ مِنْ ذُنُوبِهِ، أَوْ تَضَرَّعَ فِي طَلَبِ الْعَفْوِ عَنْ عُيُوبِهِ:

اللَّهُمَّ يَا مَنْ بِرَحْمَتِهِ يَسْتَغيثُ الْمُذْنِبُونَ وَ يَا مَنْ إِلَى ذِكْرِ إِحْسَانِهِ يَفْزَعُ الْمُضْطَرُّونَ وَ يَا مَنْ لِخِيفَتِهِ يَنْتَحِبُ الْخَاطِئُونَ يَا أُنْسَ كُلِّ مُسْتَوْحِشٍ غَرِيبٍ ، وَ يَا فَرَجَ كُلِّ مَكْرُوبٍ كَئِيبٍ ، وَ يَا غَوْثَ كُلِّ مَخْذُولٍ فَرِيدٍ ، وَ يَا عَضُدَ كُلِّ مُحْتَاجٍ طَرِيدٍ أَنْتَ الَّذِي وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً وَ أَنْتَ الَّذِي جَعَلْتَ لِكُلِّ مَخْلُوقٍ فِي نِعَمِكَ سَهْماً وَ أَنْتَ الَّذِي عَفْوُهُ أَعْلَى مِنْ عِقَابِهِ وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَى رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِهِ . وَ أَنْتَ الَّذِي عَطَاؤُهُ أَكْثَرُ مِنْ مَنْعِهِ . وَ أَنْتَ الَّذِي اتَّسَعَ الْخَلَائِقُ كُلُّهُمْ فِي وُسْعِهِ . وَ أَنْتَ الَّذِي لَا يَرْغَبُ فِي جَزَاءِ مَنْ أَعْطَاهُ . وَ أَنْتَ الَّذِي لَا يُفْرِطُ فِي عِقَابِ مَنْ عَصَاهُ . وَ أَنَا ، يَا إِلَهِي ، عَبْدُكَ الَّذِي أَمَرْتَهُ بِالدُّعَاءِ فَقَالَ لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ ، هَا أَنَا ذَا ، يَا رَبِّ ، مَطْرُوحٌ بَيْنَ يَدَيْكَ . أَنَا الَّذِي أَوْقَرَتِ الْخَطَايَا ظَهْرَهُ ، وَ أَنَا الَّذِي أَفْنَتِ الذُّنُوبُ عُمُرَهُ ، وَ أَنَا الَّذِي بِجَهْلِهِ عَصَاكَ ، وَ لَمْ تَكُنْ أَهْلًا مِنْهُ لِذَاكَ . هَلْ أَنْتَ ، يَا إِلَهِي ، رَاحِمٌ مَنْ دَعَاكَ فَأُبْلِغَ فِي الدُّعَاءِ أَمْ أَنْتَ غَافِرٌ لِمَنْ بَكَاكَ فَأُسْرِعَ فِي الْبُكَاءِ أَمْ أَنْتَ مُتَجَاوِزٌ عَمَّنْ عَفَّرَ لَكَ وَجْهَهُ تَذَلُّلًا أَمْ أَنْتَ مُغْنٍ مَنْ شَكَا إِلَيْكَ ، فَقْرَهُ تَوَكُّلًا إِلَهِي لَا تُخَيِّبْ مَنْ لَا يَجِدُ مُعْطِياً غَيْرَكَ ، وَ لَا تَخْذُلْ مَنْ لَا يَسْتَغْنِي عَنْكَ بِأَحَدٍ دُونَكَ .
إِلَهِي فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ لَا تُعْرِضْ عَنِّي وَ قَدْ أَقْبَلْتُ عَلَيْكَ ، وَ لَا تَحْرِمْنِي وَ قَدْ رَغِبْتُ إِلَيْكَ ، وَ لَا تَجْبَهْنِي بِالرَّدِّ وَ قَدِ انْتَصَبْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ . أَنْتَ الَّذِي وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِالرَّحْمَةِ ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ ارْحَمْنِي ، وَ أَنْتَ الَّذِي سَمَّيْتَ نَفْسَكَ بِالْعَفْوِ فَاعْفُ عَنِّي قَدْ تَرَى يَا إِلَهِي ، فَيْضَ دَمْعِي مِنْ خِيفَتِكَ ، وَ وَجِيبَ قَلْبِي مِنْ خَشْيَتِكَ ، وَ انْتِقَاضَ جَوَارِحِي مِنْ هَيْبَتِكَ كُلُّ ذَلِكَ حَيَاءٌ مِنْكَ لِسُوءِ عَمَلِي ، وَ لِذَاكَ خَمَدَ صَوْتِي عَنِ الْجَأْرِ إِلَيْكَ ، وَ كَلَّ لِسَانِي عَنْ مُنَاجَاتِكَ .
يَا إِلَهِي فَلَكَ الْحَمْدُ فَكَمْ مِنْ عَائِبَةٍ سَتَرْتَهَا عَلَيَّ فَلَمْ تَفْضَحْنِي ، وَ كَمْ مِنْ ذَنْبٍ غَطَّيْتَهُ عَلَيَّ فَلَمْ تَشْهَرْنِي ، وَ كَمْ مِنْ شَائِبَةٍ أَلْمَمْتُ بِهَا فَلَمْ تَهْتِكْ عَنِّي سِتْرَهَا ، وَ لَمْ تُقَلِّدْنِي مَكْرُوهَ شَنَارِهَا ، وَ لَمْ تُبْدِ سَوْءَاتِهَا لِمَنْ يَلْتَمِسُ مَعَايِبِي مِنْ جِيرَتِي ، وَ حَسَدَةِ نِعْمَتِكَ عِنْدِي ثُمَّ لَمْ يَنْهَنِي ذَلِكَ عَنْ أَنْ جَرَيْتُ إِلَى سُوءِ مَا عَهِدْتَ مِنِّي فَمَنْ أَجْهَلُ مِنِّي ، يَا إِلَهِي بِرُشْدِهِ وَ مَنْ أَغْفَلُ مِنِّي عَنْ حَظِّهِ وَ مَنْ أَبْعَدُ مِنِّي مِنِ اسْتِصْلَاحِ نَفْسِهِ حِينَ أُنْفِقُ مَا أَجْرَيْتَ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ فِيمَا نَهَيْتَنِي عَنْهُ مِنْ مَعْصِيَتِكَ وَ مَنْ أَبْعَدُ غَوْراً فِي الْبَاطِلِ ، وَ أَشَدُّ إِقْدَاماً عَلَى السُّوءِ مِنِّي حِينَ أَقِفُ بَيْنَ دَعْوَتِكَ وَ دَعْوَةِ الشَّيْطَانِ فَأَتَّبِعُ دَعْوَتَهُ عَلَى غَيْرِ عَمًى مِنِّي فِي مَعْرِفَةٍ بِهِ وَ لَا نِسْيَانٍ مِنْ حِفْظِي لَهُ وَ أَنَا حِينَئِذٍ مُوقِنٌ بِأَنَّ مُنْتَهَى دَعْوَتِكَ إِلَى الْجَنَّةِ ، وَ مُنْتَهَى دَعْوَتِهِ إِلَي النَّارِ .
سُبْحَانَكَ مَا أَعْجَبَ مَا أَشْهَدُ بِهِ عَلَى نَفْسِي ، وَ أُعَدِّدُهُ مِنْ مَكْتُومِ أَمْرِي . وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ أَنَاتُكَ عَنِّي ، وَ إِبْطَاؤُكَ عَنْ مُعَاجَلَتِي ، وَ لَيْسَ ذَلِكَ مِنْ كَرَمِي عَلَيْكَ ، بَلْ تَأَنِّياً مِنْكَ لِي ، وَ تَفَضُّلًا مِنْكَ عَلَيَّ لِأَنْ أَرْتَدِعَ عَنْ مَعْصِيَتِكَ الْمُسْخِطَةِ ، وَ أُقْلِعَ عَنْ سَيِّئَاتِيَ الْمُخْلِقَةِ ، وَ لِأَنَّ عَفْوَكَ عَنِّي أَحَبُّ إِلَيْكَ مِنْ عُقُوبَتِي بَلْ أَنَا ، يَا إِلَهِي ، أَكْثَرُ ذُنُوباً ، وَ أَقْبَحُ آثَاراً ، وَ أَشْنَعُ أَفْعَالًا ، وَ أَشَدُّ فِي الْبَاطِلِ تَهَوُّراً ، وَ أَضْعَفُ عِنْدَ طَاعَتِكَ تَيَقُّظاً ، وَ أَقَلُّ لِوَعِيدِكَ انْتِبَاهاً وَ ارْتِقَاباً مِنْ أَنْ أُحْصِيَ لَكَ عُيُوبِي ، أَوْ أَقْدِرَ عَلَى ذِكْرِ ذُنُوبِي . وَ إِنَّمَا أُوَبِّخُ بِهَذَا نَفْسِي طَمَعاً فِي رَأْفَتِكَ الَّتِي بِهَا صَلَاحُ أَمْرِ الْمُذْنِبِينَ ، وَ رَجَاءً لِرَحْمَتِكَ الَّتِي بِهَا فَكَاكُ رِقَابِ الْخَاطِئِينَ .
اللَّهُمَّ وَ هَذِهِ رَقَبَتِي قَدْ أَرَقَّتْهَا الذُّنُوبُ ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ أَعْتِقْهَا بِعَفْوِكَ ، وَ هَذَا ظَهْرِي قَدْ أَثْقَلَتْهُ الْخَطَايَا ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ خَفِّفْ عَنْهُ بِمَنِّكَ يَا إِلَهِي لَوْ بَكَيْتُ إِلَيْكَ حَتَّى تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَيْنَيَّ ، وَ انْتَحَبْتُ حَتَّى يَنْقَطِعَ صَوْتِي ، وَ قُمْتُ لَكَ حَتَّى تَتَنَشَّرَ قَدَمَايَ ، وَ رَكَعْتُ لَكَ حَتَّى يَنْخَلِعَ صُلْبِي ، وَ سَجَدْتُ لَكَ حَتَّى تَتَفَقَّأَ حَدَقَتَايَ ، وَ أَكَلْتُ تُرَابَ الْأَرْضِ طُولَ عُمُرِي ، وَ شَرِبْتُ مَاءَ الرَّمَادِ آخِرَ دَهْرِي ، وَ ذَكَرْتُكَ فِي خِلَالِ ذَلِكَ حَتَّى يَكِلَّ لِسَانِي ، ثُمَّ لَمْ أَرْفَعْ طَرْفِي إِلَى آفَاقِ السَّمَاءِ اسْتِحْيَاءً مِنْكَ مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِكَ مَحْوَ سَيِّئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَيِّئَاتِي . وَ إِنْ كُنْتَ تَغْفِرُ لِي حِينَ أَسْتَوْجِبُ مَغْفِرَتَكَ ، وَ تَعْفُو عَنِّي حِينَ أَسْتَحِقُّ عَفْوَكَ فَإِنَّ ذَلِكَ غَيْرُ وَاجِبٍ لِي بِاسْتِحْقَاقٍ ، وَ لَا أَنَا أَهْلٌ لَهُ بِاسْتِيجَابٍ ، إِذْ كَانَ جَزَائِي مِنْكَ فِي أَوَّلِ مَا عَصَيْتُكَ النَّارَ ، فَإِنْ تُعَذِّبْنِي فَأَنْتَ غَيْرُ ظَالِمٍ لِي . إِلَهِي فَإِذْ قَدْ تَغَمَّدْتَنِي بِسِتْرِكَ فَلَمْ تَفْضَحْنِي ، وَ تَأَنَّيْتَنِي بِكَرَمِكَ فَلَمْ تُعَاجِلْنِي ، وَ حَلُمْتَ عَنِّي بِتَفَضُّلِكَ فَلَمْ تُغَيِّرْ نِعْمَتَكَ عَلَيَّ ، وَ لَمْ تُكَدِّرْ مَعْرُوفَكَ عِنْدِي ، فَارْحَمْ طُولَ تَضَرُّعِي وَ شِدَّةَ مَسْكَنَتِي ، وَ سُوءَ مَوْقِفِي .
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ قِنِي مِنَ الْمَعَاصِي ، وَ اسْتَعْمِلْنِي بِالطَّاعَةِ ، وَ ارْزُقْنِي حُسْنَ الْإِنَابَةِ ، وَ طَهِّرْنِي بِالتَّوْبَةِ ، وَ أَيِّدْنِي بِالْعِصْمَةِ ، وَ اسْتَصْلِحْنِي بِالْعَافِيَةِ ، وَ أَذِقْنِي حَلَاوَةَ الْمَغْفِرَةِ ، وَ اجْعَلْنِي طَلِيقَ عَفْوِكَ ، وَ عَتِيقَ رَحْمَتِكَ ، وَ اكْتُبْ لِي أَمَاناً مِنْ سُخْطِكَ ، وَ بَشِّرْنِي بِذَلِكَ فِي الْعَاجِلِ دُونَ الْآجِلِ ، بُشْرَى أَعْرِفُهَا ، وَ عَرِّفْنِي فِيهِ عَلَامَةً أَتَبَيَّنُهَا . إِنَّ ذَلِكَ لَا يَضِيقُ عَلَيْكَ فِي وُسْعِكَ ، وَ لَا يَتَكَأَّدُكَ فِي قُدْرَتِكَ ، وَ لَا يَتَصَعَّدُكَ فِي أَنَاتِكَ ، وَ لَا يَئُودُكَ فِي جَزِيلِ هِبَاتِكَ الَّتِي دَلَّتْ عَلَيْهَا آيَاتُكَ ، إِنَّكَ تَفْعَلُ مَا تَشَاءُ ، وَ تَحْكُمُ مَا تُرِيدُ ، إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ .

 

ترجمه دعای شانزدهم:

نيايش آن حضرت در آمرزش خواهي

خدايا، اي آن كه گناهكاران از رحمتِ تو ياري خواهند.
اي آن كه درماندگان به يادكرد احسانِ تو امان جويند.
اي آن كه خطا پيشگان از بيم تو با فرياد بگريند.
اي مونس مردم گريزانِ دور از ديار. اي غمگسار غم زدگان و شكسته دلان. اي فرياد رس بي‌كسانِ بي‌ياور. اي ياور نيازمندانِ رانده شده.
تويي كه رحمت و دانشت در همه جا فراگير است.
تويي كه هر آفريده را از نعمت خود بهره‌مند كرده‌اي.
تويي كه بيش از آن چه كيفر مي‌دهي، در مي‌گذري.
تويي كه پيش از به خشم آمدن، مهر مي‌ورزي.
تويي كه افزون بر آنچه باز مي‌داري، مي‌بخشي.
تويي كه آفريدگان همه از رحمتت گشايش مي‌يابند.
تويي كه كه چون كسي را نعمتي ببخشي، پاداشي از او نخواهي.
تويي كه در كيفر دادن سركشان، اندازه نگه مي‌داري.
و من، اي معبودِ من، بنده‌ي تو هستم كه به دعا فرمانش داده‌اي؛ پس مي‌گويد: لبّيك و سعديك. اينك اين منم، اي پروردگار من، افتاده بر درگاهِ تو.
اين منم كه بار گناهان بر پشتم سنگيني مي‌كند. اين منم كه عمرم را در گناه به سر آوردم. اين منم كه از روي ناداني نافرماني‌ات كردم؛ حال آن كه اين گستاخي در حقِ تو روا نبود.
اي معبود من، آيا بر كسي كه مي‌خواندت رحمت مي‌آوري تا من در خواندنِ تو سخت بكوشم؟ آيا آن كسي را كه به درگاهت زار مي‌گريد مي‌آمرزي تا من نيز اكنون به گريه آغازم؟ آيا از كسي كه به خواري چهره بر خاكِ درت مي‌سايد در مي‌گذري؟ آيا كسي را كه از بينوايي خود پيش تو گِلِه مي‌كند و تنها به تو اميد بسته است، بي‌نياز مي‌سازي؟
اي خداي من، آن را كه جز تو بخشنده‌اي نمي‌يابد، نوميد مگردان، و آن را كه جز از تو، از هيچ كس ديگري بي‌نيازي نخواهد، وامگذار.
اي خداي من، پس بر محمد و خاندانش درود فرست و از من روي مگردان كه من رو به سوي تو آورده‌ام، و از رحمت خود بي‌نصيبم مكن كه دل به اميد تو بسته‌ام، و دست رد بر سينه‌ام مزن كه بر درگهت به خدمت ايستاده‌ام؛
تويي كه خود را به رحمت ستوده‌اي. پس بر محمد و خاندانش درود فرست و بر من رحمت آور. و تويي كه خود را بخشنده ناميده‌اي، پس گناهم را ببخشاي.
اي معبود من، مي‌بيني كه چگونه از ترس تو اشكم روان است و قلبم از بيم تو پريشان، و اندامم از شكوه تو لرزان.
و اين همه، براي آن است كه من از كردار بدِ خود شرمنده‌ام، و از بس به درگاه تو ناليده‌ام، صدايم بند آمده، زبانم ياري نمي‌كند كه با تو به راز و نياز سخن گويم.
پس، اي معبود من، ستايش براي توست. چه بسيار عيب‌ها كه از من پوشيده‌اي و رسوايم نكرده‌اي، و چه بسيار گناهان مرا كه نهان داشته‌اي و بدان‌ها شهرتم نداده‌اي، و چه بسيار آلودگي‌ها كه بدان‌ها آلوده گشته‌ام و تو از آنها پرده برنگرفته‌اي و نشان بدنامي بر گردنم نيفكنده‌اي و زشتي‌هاي آن آلودگي‌ها را بر همسايگان عيب‌جوي من و رشكبران نعمتي كه به من داده‌اي، آشكار نساخته‌اي.
آن گاه، اين همه، مرا از ادامه‌ي آن كارهاي ناپسند كه خود مي‌داني، باز نداشت.
حال اي معبود من، چه كسي به رستگاري خويش از من نادان‌تر، و به نصيب خود از من غافل‌تر، و به سامان بخشيِ نفس امّاره از من بي‌اعتناتر است كه آن روزيِ ارزاني شده‌ات را خرج گناهي مي‌كنم كه مرا از آن برحذر داشته‌اي؟ و چه كسي بيش از من در گرداب باطل غوطه‌ور و به زشتكاري گراينده‌تر است كه چون بر سر دو راهيِ دعوت تو و فراخوانِ شيطان مي‌ايستم، با ديده‌ي باز و آگاهانه در پي دعوت شيطان مي‌روم، بي‌آن كه دشمن او با خودم را فرموش كرده باشم؟
و در همان حال، يقين دارم كه سرانجام دعوت تو بهشت است، و فرجام دعوت او دوزخ.
پاك و منزّهي تو. چه شگفت‌آور است كه من به زيانِ خود گواهي مي‌دهم و كارهاي نهان خود را بر مي‌شمارم.
و شگفت‌آورتر از اين، بردباري توست درباره‌ي من، و درنگ توست در زود عقاب كردن من؛ و اين، نه از آن روست كه من پيش تو آبرو و عزّتي دارم، بلكه تنها مداراي توست با من و فزون بخشي تو بر من، تا از آن نافرماني‌اي كه تو را به خشم آورد، پيشگيري كنم، و از آن گناهان كه فرسوده‌ام سازد، دست بردارم؛ و هم از آن روست كه تو بخشودن گناه مرا از عقوبت كردنم به سبب آن، دوست‌تر داري.
اي معبود من، گناهم بيش‌تر، و آنچه از من بر جاي مانده زشت‌تر، و كردارم بدتر است. در گرايش به باطل بي‌باك‌ترم، و در فرمانبرداري از تو بيداري‌ام ناچيزتر است، و در برابر هشدارهاي تو آگاهي و مراقبتم كم‌تر؛ چنان كه در شمارش كاستي‌هاي خويش در مي‌مانم و از يادآوري گناهان خود ناتوانم.
بدين كلمات، خويشتن را سرزنش مي‌كنم؛ زيرا به مهرباني تو كه سامان كار گنهكاران بسته بدان است، اميدوارم، و به رحمت تو كه وسيله‌ي آزاد كردن خطا پيشگان است، دل بسته‌ام.
خدايا، اين گردن من است كه گناهان آن را در حلقه‌ي بندگي درآورده‌اند؛ پس بر محمد و خاندانش درود فرست و با بخشايش خود رهايش گردان. و اين پشتِ من است كه زير بار خطاها دو تا گرديده؛ پس بر محمد و خاندانش درود فرست و به فضل خود از بار خطاهايم بكاه.
اي معبود من، اگر چندان بگريم كه مژگانم فرو ريزد، و چندان زاري كنم كه صدايم بگيرد، و چندان بر درگاهت بايستم كه پاهايم آماس كند، و چندان پيش تو كمر خم كنم كه استخوان‌هاي پشتم به درآيد، و چندان به سجده روم كه چشمانم از چشمخانه بيرون شود، و در همه‌ي عمر جز خاك زمين نخورم، و پيوسته تا واپسين روز آبِ خاكستر نوشم، و در اين ميان، چندان نام تو بر زبان آورم كه از گفتن باز مانم و آن گاه از شرم تو چشم به آسمان بر ندارم، باز هم سزاوار آن نخواهم بود كه حتي يك گناه از گناهانم را بيامرزي.
اگر آن گاه كه شايسته‌ي آمرزش تو شوم، مرا بيامرزي، و آن گاه سزاوار بخشايش تو گردم، ببخشايي، همانا اين آمرزش و بخشايش نه از آن روست كه من در خورِ آنم؛ زيرا سزاي من، آن گاه كه نافرماني تو كردم، آتش بود. پس اگر عذابم كني، بر من ستم نورزيده‌اي.
معبود من، اكنون كه بر گناهم پرده افكنده‌اي و رسوايم نساخته‌اي و به كَرَم خود با من مدارا نموده‌اي و در كيفر كردنم شتاب نكرده‌اي و به لطف خود با من بردبار بوده‌اي و نعمت خود را دگرگون و زلالِ احسانِ خويش را تيره نگردانده‌اي، بر زاري‌هاي دراز و بيچارگي‌هاي سخت و بدحالي‌هاي من رحمت آور.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا از گناهان در امان دار، و به فرمانبرداري خود وادار، و توفيقم ده كه به نيكي از بيراهه‌ي معصيت به راه طاعت باز گردم. با آبِ توبه پاكم ساز و ياري‌ام ده كه گناه نكنم، و به تن درستي حال و روزم را بهتر كن، و شيريني آمرزشت را به من بچشان، و مرا آزاد كرده‌ي بخشايش و رحمت خود گردان، و از خشمِ خود براي من امان نامه‌اي بنويس، و از مژده‌ي اين نعمت‌ها در اين جهان، پيش از رفتن به آن جهان، شادمانم ساز؛ مژده‌اي كه آن را بشناسم، و براي من در آن نشانه‌اي بگذار كه به آن آگاه شوم.
اين خواسته‌ها، بيش از توان تو نباشد، و با وجود قدرت و بردباري‌ات، بر تو دشوار نيايد، و با آن بخشش‌هاي بزرگ كه آيات قرآنت دليل بر آنهاست، تو را به سختي نيندازد، كه تو هر چه خواهي، همان كني، و هر چه اراده كني، به همان فرمان دهي. و تو بر هر كار توانايي.
نوشته شده توسط حزب المهدی...(نور) در 2:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

سلام بر بانوی دو عالم زهرای اطهر

 

سالگرد شهادت مظلومانه

حضرت فاطمه زهرا (س)

را به تمام مسلمانان جهان و حضرت ولیعصر (عج) تسلیت میگوییم

 

*******

غم را حس می کنم

 

من در این ماتم، غم را حس می کنم

من در این بهار سبز، پاییز زرد را حس می کنم

من در این دریای آبی،موج خشمگین را حس می کنم

من در این صحرای سوزان،عطر یار را حس می کنم

من در کربلای حسین، بوی یاس زهرا را حس می کنم

من در محراب علی، وجود زهرا را حس می کنم

من در خانه ی ابدی پیامبر، نگاه حسرت کشیده بی پدر ماندن زهرا را حس می کنم

من در شهر تنهایی، تنها بودن حسن را از نگاه زهرا حس می کنم

من در کربلا، گلوی خشکیده و لب های به هم چسبیده حسین را از صورت زهرا حس می کنم

من در اسارت زینب، سیلی خوردن و پهلو شکسته زهرا را حس می کنم

آری آری

من دست کشیدن زهرا بر سر عباس هنگام شهادت را حس می کنم

من حضور مهدی را از ذکر گفتن زهرا حس می کنم

*******

شعری از :م ح م(۷ خرداد ۱۳۸۸ لاهیجان)

 

نوشته شده توسط حزب المهدی...(نور) در 1:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم خرداد 1388

دعای صحیفه سجادیه 15

 

دعای پانزدهم:

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا مَرِضَ أَوْ نَزَلَ بِهِ كَرْبٌ أَوْ بَلِيَّةٌ :

اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا لَمْ أَزَلْ أَتَصَرَّفُ فِيهِ مِنْ سَلَامَةِ بَدَنِي، وَ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا أَحْدَثْتَ بِي مِنْ عِلَّةٍ فِي جَسَدِي فَمَا أَدْرِي، يَا إِلَهِي، أَيُّ الْحَالَيْنِ أَحَقُّ بِالشُّكْرِ لَكَ، وَ أَيُّ الْوَقْتَيْنِ أَوْلَى بِالْحَمْدِ لَكَ أَ وَقْتُ الصِّحَّةِ الَّتِي هَنَّأْتَنِي فِيهَا طَيِّبَاتِ رِزْقِكَ، وَ نَشَّطْتَنِي بِهَا لِابْتِغَاءِ مَرْضَاتِكَ وَ فَضْلِكَ، وَ قَوَّيْتَنِي مَعَهَا عَلَى مَا وَفَّقْتَنِي لَهُ مِنْ طَاعَتِكَ أَمْ وَقْتُ الْعِلَّةِ الَّتِي مَحَّصْتَنِي بِهَا، وَ النِّعَمِ الَّتِي أَتْحَفْتَنِي بِهَا، تَخْفِيفاً لِمَا ثَقُلَ بِهِ عَلَيَّ ظَهْرِي مِنَ الْخَطِيئَاتِ، وَ تَطْهِيراً لِمَا انْغَمَسْتُ فِيهِ مِنَ السَّيِّئَاتِ، وَ تَنْبِيهاً لِتَنَاوُلِ التَّوْبَةِ، وَ تَذْكِيراً لِمَحْوِ الْحَوْبَةِ بِقَدِيمِ النِّعْمَةِ وَ فِي خِلَالِ ذَلِكَ مَا كَتَبَ لِيَ الْكَاتِبَانِ مِنْ زَكِيِّ الْأَعْمَالِ، مَا لَا قَلْبٌ فَكَّرَ فِيهِ، وَ لَا لِسَانٌ نَطَقَ بِهِ، وَ لَا جَارِحَةٌ تَكَلَّفَتْهُ، بَلْ إِفْضَالًا مِنْكَ عَلَيَّ، وَ إِحْسَاناً مِنْ صَنِيعِكَ إِلَيَّ. اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ حَبِّبْ إِلَيَّ مَا رَضِيتَ لِي، وَ يَسِّرْ لِي مَا أَحْلَلْتَ بِي، وَ طَهِّرْنِي مِنْ دَنَسِ مَا أَسْلَفْتُ، وَ امْحُ عَنِّي شَرَّ مَا قَدَّمْتُ، وَ أَوْجِدْنِي حَلَاوَةَ الْعَافِيَةِ، وَ أَذِقْنِي بَرْدَ السَّلَامَةِ، وَ اجْعَلْ مَخْرَجِي عَنْ عِلَّتِي إِلَى عَفْوِكَ، وَ مُتَحَوَّلِي عَنْ صَرْعَتِي إِلَى تَجَاوُزِكَ، وَ خَلَاصِي مِنْ كَرْبِي إِلَى رَوْحِكَ، وَ سَلَامَتِي مِنْ هَذِهِ الشِّدَّةِ إِلَى فَرَجِكَ إِنَّكَ الْمُتَفَضِّلُ بِالْإِحْسَانِ، الْمُتَطَوِّلُ بِالِامْتِنَانِ، الْوَهَّابُ الْكَرِيمُ، ذُو الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ.

 

ترجمه دعای پانزدهم:

نيايش آن حضرت هنگام بيماري

خدايا، ستايش براي توست به خاطر آن تن درستي كه همچنان از آن برخوردارم، و ستايش براي توست بر اين بيماري كه در تنم پديد آوردي.
اي معبود من، نمي‌دانم كدام يك از اين دو حالت به شكر گزاري سزاوارتر است و ستايش در كدام يك از اين دو هنگامه شايسته‌تر.
آيا هنگام تن درستي كه روزهاي پاكيزه‌ي خود را بر من گوارا ساخته بودي و مرا در طلب خشنودي و بخشش خود به نشاط آورده بودي و به فرمانبرداري خود توفيق مي‌دادي و نيرو مي‌بخشيدي،
يا هنگام بيماري كه مرا به آن آزمودي و آن را همچون نعمتي به من ارزاني كردي تا بار سنگين گناه را بر پشت من سبك گرداني و مرا از آلودگي‌هاي نافرماني پاكيزه سازي و هشدارم دهي كه توبه كنم و به يادم آوري كه قدر نعمت پيشين را بدانم و زنگار گناه را از دلم بزدايم؟
و در اين ميان، چه بسيار كارهاي پسنديده را كه فرشتگان در كارنامه‌ي من بر قلم آوردند، بي‌آن كه دلي در آن انديشه كند و زباني بدان سخن گويد و اندامي با آن به رنج افتد، بلكه هر چه بود، از فضل و بخشش و احسانِ تو بود در حقّ من.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و آنچه را خود براي من مي‌پسندي، در چشمِ دلم آراسته گردان، و آنچه را خود بر سرم مي‌آوري، بر من آسان ساز. مرا از پليدي گناهان پيشين پاكيزه كن، و از گزند آنچه كرده‌ام، دور فرما. شيريني تن درستي را در من پديد آور و گوارايي سلامت را به من بچشان، و چنان كن كه چون از اين بيماري به در روم، خود را به آمرزشت رسانم و بهبود حالم با گذشت تو از گناهانم پيوند خورد، و چون از چنبر اندوه رهايي يابم، در گستره‌ي رحمتت پاي نهم و تن درستي‌ام با گشايش و آسايش از سوي تو همراه شود.
تنها تويي كه بي‌مزد و منّت احسان مي‌كني، و بي‌شايستگي‌ِ ما، نعمت مي‌دهي. بسيار بخشنده و احسان كننده‌اي، و داراي بزرگي و بزرگواري هستي.
نوشته شده توسط حزب المهدی...(نور) در 0:44 |  لینک ثابت   •